روروئک
اشکام امون نوشتن نمیدن اما مینویسم مینویسم تا سبک بشم امروز خیلی دلم میخواست دوباره تو روروئک ببینمت گذاشتم تو روروئک بدن نحیف و شلت رو سعی کردی جمع وجور کنی اولش لبخندی زدی من طاقت نیاوردم زدم زیر گریه سعی کردم صدای گریمو نشنوی و منو نبیتی دورتر ازت نشستم نگاهت میکردمو گریه میکردم لحظه ای امون نمیدادن اشکام تو یه مقدار تلاش کردی اما وقتی دیدی نمیتونی بیخیال شدی سرت رو گذاشتی جلوی روروئک بغلت کردم تو بغلم خوابوندمت نوازشت کردم بوییدم اشک ریختم خوب شد بابارو صبح فرستادم دنبال شیرخشک بعدم موسسه ماهان تا کتاب های ارشد رو که سفارش دادم بگیره ...


